2009/09/17

دزد واژه ها !!!!

احمدی نژاد در آخرین حرکت دیکتاتورانه خود بلاگفا را فیلتر کرد !
البته همه میدونن این آسیاب از کجا آب می خوره !!!


احمدی وبلاگمو پس بده !

www.intoinaman.blogfa.com

2009/04/26

برخيز شاعر...

بعضى ها آنقدر قشنگ و لبريز معنا جمله مىسازند كه دوست دارى،كه مىخواهى براى تمام كلمه هايشان دست كم يك غزل،سپيد، بسازى.
بعضىها وقتى قلم را زمين مىگذارند،دست كم مىخواهى يك بار برايش بميرى...
نمىدانم چطور مىشود كه جوهرهاى شب پوش سياه چون خورشيد مىدرخشند و تورا به طلوع مىرسانند!
آن وقت همين جوهرهاى سياه خشكيده باخود ابرهاى باران زا مىآورند...
چه كسى مىگويد كاغذها،دفترها مرده اند،درختان بى جانند؟!

زندگى

از ميان ظلمت نه توى جنگل خود را به زحمت بيرون مىكشم.
دلم آفتاب مىخواهد ، آفتاب...
اگرچه آفتاب نور چشمانم را خواهد دزديد ،اما * قلبم * را روشن خواهد كرد .
.
.
.
- بىگمان زيباست آزادى!

...فبمن ألوذ؟

صدايم را بلندتر ميكنم تا شايد از ميان هياهوى چشمه ها -چشمه هاى گل آلود- شايد كسى صدايم راشنيد...
هرچند شهر خيلى شلوغ شده باشد...
گويى كسى پا در چشمه فرو برده است!
ميگفت : گل نكنيم آب را...
چه كسى ميداند چند روز بايد باران ببارد تا چشمه ها زلال شوند ؟

آبى آسمان كو ؟

آنقدر مرده بودم ، كه تو خود شروع كردى به كشتنم ...
تا بفهمانيم كه هنوز زنده ام ، هستم ...

2009/04/24

نكته حقوقى...

ميگويند دين قابل انتقال به غير است!
گاهى با كمال ميل و اراده خود را زير دين كسى ميبرى.
دينى به تمام معنا،جامع تمام مسوليتهاى مدنى و عرفى و اخلاقى، دينى سنگين و در واژه نگنجيدنى...
دينى غرور آفرين.
دينى كه نسل به نسل ، تا قيام قائم و قيامت به وراثت منتقل خواهد شد.
چيزى از دسته * جبران ،نا شدنى ها *...
خوشبحال وراثى كه از جدشان اين غرور را به ارث خواهند برد...

سرعت غير مجاز!

زندگى كه فيلم كمدى اكشن پليسى نيست!
وقتى فهميدى كسى براى تو ارزش قائل نيست،وقتى مطمئن شدى ، سرت را بالا بگير و در چشمانش بنگر و با صداى بلند بگو :
تبريك ميگويم تو به خط پايان رسيدى...

2009/01/29

منار جنبان...

يكى را كه تكان مي دهى ،
پشت ديگرى جدى تر مي لرزد... !

*از يك شاعر*


بعضى آدمها هم همينطورند.
مراقب باشيد.
گاهى هرخوبى،دو خوبى ، و هر بدى ، دو بدى درپى دارد...

گاهى هم اين زنجيره بسيار طولانى تر است!

2009/01/15

ستاد برفروبي بيكار جناب دكتر قاليباف!

دو سه روز پيش كه برف مي آمد دلم خواست بروم پارك و زير برف قدم بزنم...
چيز جالبى توجهم را جلب كرد!
كلاغها هرچيز متفاوتى را كه به چشمشان ميخورد، بلافاصله هركدامشان سعى مي كرد آنرا بدست بياورد!
بدون توجه به اينكه آن شيئ چيست و آيا مناسب حالش خواهد بود يا نه؟!
اين حس مالكيت آن پرنده هاى پر رمز و راز حال بدى را به من القا كرد...
فقط همين!

2009/01/09

حكايت وصال...

عارف راگفتند :چون چنين گشتي؟
گفت :آنچه شما كرديد برخويش حرام كردم.
گفتند :وچه بود آن ؟
گفت :عشق !
گفتند :چون گويي ؟كه تو هم اينك شهره عالمي به عشق بازي!
گفت :آنچه من همي كردمي، طاعت است ! نه عشق!
كه آن طلب هوسناك است دل را به معشوق و اين طاعت بي قيد.
گفتند :پس طلب معشوق؟
گفت :معشوق را،طاعت خوشتر آيد تا طلب عاشق مافي الضميرش را.
جمع بر آشفت و نهيب برآورد كه : توچون از عشق درگذشتي و حاليا كه جمله عوالم به تحسينش تسبيح گويانند؟
گفت:مارا رضايت معشوق خوشتر است تاعشق بي معشوق! كه هم اين دو راهي هلاك عاشق است...